تبليغاتX
خانم جویس

خانم جویس

پانزده سال گذشت و "نسیم" هنوز در خواب است

ایستاده بود کنج بالکن رو به حیاط ما و دود سیگار اش را حواله ی هوای آخر اردی بهشت می کرد . چهارده – پانزده ساله بودم که هفت صبح یک روز زمستانی ، توی راه مدرسه ، جلویم را گرفت و من هول شده بودم . کتاب تاریخ ام را توی دستانم لوله کرده بودم و جمله ای را مدام تکرار می کردم :" نه . نمی خواهم " .

آن روزها مثل حالا نبود که چهارده – پانزده ساله هایش هم چشم و گوششان اندازه ی آدم بزرگ ها باز باشد . بزرگ ترین "خلاف" آن روزها ، حضور کاست قمیشی توی کیف مدرسه بود و نوشتن یک بیت عاشقانه کنار حاشیه ی کتابی ، دفتری یا تخته سیاه حتی . فرق از وسط که باز می کردی و دمپای شلوارت گشاد بود ، یعنی که خلافی !

حالا ، خیال کن که پسر همسایه ی ساختمان کنار خانه تان ، صبح یک روز زمستانی ، می خواهد برگه ی کاغذ کوچکی را لای کتاب تاریخ ات بگذارد و تو نمی خواهی ... بعد از آنروز ، بارها می دیدم اش که با فاصله ی اندکی از من ، سرپایینی  را تا مدرسه  دنبال ام می آمد . دیگر اما حرفی میان نبود و هیچوقت دیگر هم نشد .

نمی دانم حالا چند ساله شده ... نگاه اش هم نکردم . فقط ، شیشه ها را که خشک می کردم ، تصویر اش افتاده بود روی برق شیشه ی عقب . ایستاده بود کنج بالکن و سیگارش را می کشید و  ماشین شستن این جمعه ام را تماشا می کرد .
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:3  توسط   | 

نامه ای به یک "فیزیکدان" امریکایی

 

آقای فریس !

 من خیلی خوش وقتم از اینکه بالاخره با شما آشنا می شم. از اینکه شما رو در لیست دوستان  دنیای مجازیم دارم احساس بدی نمی کنم . می دونین ؟ من اصولن دوستی با کسانی رو که نمی شناسم قبول نمی کنم . ولی خب قضیه ی شما فرق می کنه . درسته که ما همدیگه رو ندیدیم اما اگه عمری باشه شاید بتونیم یه وقتی ، یه روزی ، یه جایی همدیگه رو ملاقات کنیم .

در واقع من با نامزد  شما یه سری فرق اساسی دارم که شاید هیچوقت از خودش نشنوین . خب ،  زمانی که اون غرق بازی و تفریح توی دیسنی لند و این جور جاها بود ، من اینجا  شب تا صبح از هراس اینکه نکنه یه دونه از موشک هایی که افتاد توی مهر چهار شرقی و عمل نکرد ، دوباره بیفته و اینبار عمل کنه خوابم نمی برد . اون زمانی که نامزدتون ، کریسمس کارول های سانتاکلاز رو می خوند ، من اینجا صبح به صبح باید سر صف ، دعای فرج می خوندم . ازش بپرسین تا حالا یک بار هم صدای آژیر قرمز رو شنیده ؟ تا حالا شده صبح اول هفته ناخن هاشو نگاه کنن که مبادا بلند باشه ؟ جورابهاشو ببینن که نکنه رنگ و وارنگ باشه ؟  ازش بپرسین تا به حال توی سرمای زمستون ، مجبورش کردن کاپشنشو توی حیاط مدرسه دربیاره به خاطر اینکه صورتی ، رنگ غدغن بوده ؟ ازش بپرسین دو تا کانال تلویزیون  با یک ساعت برنامه کودک همه ی دنیای آدم باشه می دونه یعنی چی ؟ می دونه توی هشت سالگی از ترس سرک کشیدن "روح پرفتوح" از "ملکوت اعلی"  به اتاقش ، تشنج کردن یعنی چی ؟  ازش بپرسین تا حالا مجبورش کردن انشاشو سانسور کنه ؟ می دونه محرومیت زمان جنگ و نبودن حتی یه خوشه موز توی مغازه ها یعنی چی ؟  می دونه بغل دستی آدم  ٬ باباشو توی جریان فتح خرمشهر از دست داده باشه یعنی چی ؟ می دونه بابای خود ِ آدم ٬ وسط همون جنگ ٬ توی اهواز ٬ ماموریت باشه یعنی چی ؟ تا حالا توی ده سالگی قلکشو با گریه و زاری به حال بچه های جنگزده ی  فلسطین و بوسنی و هرزگوین داده به معلم پرورشیش ؟  فکر کردن ٬ نوشتن ٬ حرف زدن و حتی به کار بردن کلمه ی ساده ی "عشق" توی نوجوونی براش "تابو" بوده ؟ کنکور می دونه چیه؟ طراز چطور ؟ تا حالا توی تاکسی ، (نا) مرد بغل دستیش ، دست زده به سینه ش ؟ به پاش چطور؟  ازش بپرسین تا حالا مجبور شده به خاطر همچین اتفاقی وسط راه پیاده بشه و ازشدت ترس و نفرت تمام بلوار کشاورز رو زیر بارون بدوئه و گریه کنه  ؟ بپرسین تا حالا به خاطر حرفای ملعم دینیش ، توی پونزده سالگی رفته امامزاده صالح ، سه ساعت و نیم زار بزنه و از گناهای نکرده ش توبه کنه ؟  ازش بپرسین تا حالا درخواست ویزاش برای یه سفر توریستی یک ماهه به اروپا ریجکت شده ؟  ازش بپرسین تا حالا مجبور شده همه ی شهر رو دنبال یه کتاب که چاپش ممنوع شده بگرده که امتحان درس داستان کوتاهش رو پاس کنه ؟ ازش بپرسین تا حالا برای دفاع از ابتدایی ترین حقوق انسانیش ضجه زده ؟ تا حالا شده یک بار بهش بگن "قبل از اینکه هوا تاریک بشه خونه باش؟" چون جامعه ش امن نیست ؟ تا حالا شده مراقبش باشن که نوک انگشت پاش رو  از چارچوب های فرهنگ و اخلاق بیرون نذاره ؟ تا حالا شده با وجود ساده ترین پوشش و ظاهر ممکن ، ماشین ها جلوی پاش نگه دارن ؟ تا حالا شده فرهنگش ، عرفش ، قانونش ، جامعه ش این حس رو بهش بده که تنش از شعورش مهمتره ؟ که اول زنه ، بعد ( شاید) انسان ؟  اصلن برای چی داره با شما ازدواج می کنه ؟ مجبورش کردن بدو بدو باهاتون ازدواج کنه یا تونسته چند سال در قالب یک رابطه ی انسانی با شما همخونه بشه و بفهمه که آیا اصلن می تونه باهاتون ادامه بده یا نه ؟ چند بار پیش اومده  تا حالا که چاره ای جز تسلیم در برابر فرهنگ حاکم  رو نداشته باشه ؟  اونقدر "نبایدها " از اول زندگیش سایه انداختن روی وجودش که نتونه نفس بکشه ؟ که اگه بخواد یه کم خودشو خلاص کنه باید هزار بار جون بکَنه ؟ تا حالا دلش خواسته بره یه جایی که هیچکس نباشه ؟ تا حالا دلش خواسته یه لگد بزنه زیر سنت و فرهنگ و مذهب و هر چارچوب ایدئولوژیکی مشابهی ؟  تا حالا شده بره بالای یه پل عابر پیاده و بخواد پرواز کنه وسط اتوبان ؟  ازش بپرسین تا حالا به شعورش توهین شده ؟ به نیاز هاش چطور ؟ افکارش ؟ علائقش ؟ شیوه ی زندگیش؟ تفاوت هاش؟  به زن بودنش چطور ؟ به انسان بودنش چطور ؟ به عاشق بودنش چطور ؟ اصلن تا حالا عاشق شده ؟ اونقدر شرقی مونده که "حس" خونش از عقلش بیشتر کار کنه ببینه چه دردی داره ؟  عذاب کشیدن از زنده بودن می دونه چیه ؟ تحمل بار هستی رو نداشتن می دونه یعنی چی؟

آقای فریس !

من و نامزدتون ، به اراده ی خودمون توی این مرز پرگهر متولد نشدیم. اون به اراده ی خودش نــرفت٬ بردنش . من اما به اراده ی خودم انتخاب کردم که اینجا بمونم . پشیمون هم نیستم . چون از "دیگری" بودن و وصله ی ناجور بودن حس خوبی ندارم .  حرفایی که زدم جنبه ی شکایت و نق زدن نداشت  که همه ش انتخاب خودم بوده . یک گوشه ی کوچیک بود از گذشته ی مشترک من و هم نسل هام که اینجا بودیم و موندیم و تجربه های مشترکی داشتیم . جایی که شما ، "هیچ چیز" ازش نمی دونین ... فقط ، به نامزدتون بگین ، وقتی به راحتی به من می گه : " تو چرا این مدلی هستی ؟ چرا اصلن نرمال نیستی ؟ چرا بلد نیستی "عین آدم" زندگی کنی ؟" یادش بیاد که من و اون ، فقط چهار سال اول زندگیمون رو با شرایط یکسان گذروندیم .

آقای فریس !

با سپاس از دعوت پیشاپیشتون  ، اگر کنسول گری محترم کشورتون در امارات متحده ی عربی بهم اجازه بده ، ( که نمیده )  آگوست سال آینده برای جشن ازدواجتون در کالیفرنیا خواهم بود .

 

                                                                                                   با احترام

                                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:8  توسط   | 

I have become comfortably numb

  ادای دینی به آهنگ محبوب ام

بوی خون می دهم اما خونی نمی چکد . ملافه های صورتی زیر تن ام چروک خورده اند . پتو را گاز می گیرم و به کوسن ها چنگ می زنم . دو روز است که این درد بی پدر امان ام را بریده . من از تبار استفراغ ام ... نه خون ! غروب است و از توی هال صدای زنگ اوو-وو می آید . این یعنی که نازی دوباره از سر کار برگشته خانه . صدای ممتد زنگ اوو – وو به شدت آزار دهنده است . مامان دست اش بند است . پاسخ نمی دهد . نازی ول نمی کند این اوو – ووی لعنتی را . به خودم می پیچم . داد می زنم :

« یکی جواب اونو بده »

... صدایم را نمی شنوند . هدفون ها را فرو می کنم توی گوشم .

 -" الان چی آرومم می کنه؟"

می دانم چه می خواهم . اما نمی دانم وقتش رسیده یا نه ؟ قرار است دوباره صدای ناله ی پیک آن پسره ی لعنتی روی سیمهای گیتار فندر الکتریکش مرا یاد همسر سابق ام بیندازد ؟

نمی دانم ...

مقاومت می کنم . مغاومط ...

مشت می کوبم به ران هایم ... انگشت های پاهایم یخ کرده اند و سفید شده اند . من مرده ام تقریبن...

لعنت به زن / به زن / به زن

تهوع ول ام نمی کند . بوی خون می دهم . نازی مدام زنگ می زند و مادر دارد مرغ ها را تکه پاره می کند . تصورش می کنم . خون مرغ ها می چکد توی صورت اش . روی کاشی های سفید و نقره ای آشپزخانه . روی ملافه های من . نازی ول نمی کند . دل ام می خواهد بروم لپ تاپ پدر را از پنجره ی هال پرت کنم وسط خیابان .  دل ام می خواهد صدای گیبسون الکتریک اسنوئی وایت را ببلعم . ولی قرار است صدای ضجه های واترز مرا یاد همسر سابق ام بیندازد .

آخرین بار قریب به یک سال پیش بود که شنیدم اش . میان همه ی آن مکافات ممتد . میان همه ی آن چه کنم – چه کنم ها . ودکای خالص را بی هیچ طعم مجاوری سر کشیدم . تلخی و تیزی اش انگار که سوار یک آسانسور پر سرعت  شده باشد مثل تیر رها شده ، کاملن قائمه به سمت مغزم بالا رفت و پخش شد . تمام سرم را گرفت . گوش هایم می سوخت و دنیا دور سرم می گشت . از خانه اش آمدم بیرون . با ترکیب صدای نرم گیبسون اسنوئی وایت و ناله های خش دار فندر دویل برامهال و ضجه های واترز . شب بود و غیر از  آن نگهبان فیلیپینی پرنده ای در محوطه ی خانه اش پر نمی زد . راه می رفتم و زار می زدم ... لعنت به این شیوه ی مستی . تمامی نداشت .... لیلی راست می گفت . مست که باشی ، نت های پنهان را بهتر می گیری . مست که باشی ، موسیقی بیشتر پرواز می دهد ات . پرتاب ات می کند جایی که دیگر انگار راه بازگشت ات را بلد نیستی .

نازی همچنان دارد روی اوو – وو زنگ می زند و مادر دارد مرغ ها را می کشد . همه جا بوی خون می آید . صدای زنگ مزخرف اوو – وو مثل مته دارد مغز یخ زده ام را سوراخ می کند .

: دوست داشتی الان به جای من کی پیشت خوابیده بود ؟

:: دویل برامهال دوم !

: شما دخترا همه تون عین همین

به جهنم ! اصلن بگذار یادش بیفتم . اصلن بگذار یادم بیفتد که اسفند هشتاد و پنج ، از وسط کنسرت واترز به چه مصیبتی تلفن کرد تهران  تا صدای سلوی آخر این آهنگ لعنتی را بشنوم .

: صدا میاد ؟

:: آره ... می شنوم

: خیلی جات خالیه خلاصه .

:: چی؟ بلند تر بگو .

: گفتم : هاو آ ویش یو ور هی یر ! (۱)

بشکن !

هدفون ها را فرو کردم توی گوشم .

بوی خون می آمد . واترز ، سلام مشهور  اول را که گفت ، تلخی ودکای نخورده ام انگار که سوار یک آسانسور پر سرعت شده باشد بطور کاملن قائمه به سمت مغز یخ کرده ام هجوم برد و همه جایش را گرفت .

Now I've got that feeling once again

I can't explain you would not understand

This is not how I am

:: لعنت به تو برامهال ! لعنت !

: نفسته ! نه ؟

:: نچ ! فقط اون سولوی آخرو مرگ آور می زنه بی شرف !

: دروغ می گی ! جونت براش در میاد .

:: هه !

: حاضر بودی هر چی داری بدی ولی الان تو بغلش غلت می زدی . انکار نکن .

:: ولم کن بابا .

خون نمی چکد . خون می چکاند . جان می ستاند . خاطره آزارم می دهد . چهار دقیقه ی پایانی این موسیقی (۲) نیز . ولی من مدام تکرارش می کنم تا درد تمام شود . مثل زخم هایی که با بریده ی لیمو ترش التیامشان می دادم . مشت می کوبم به ران هایم . به دیوار مجاور تخت ام . به سینه ی مردانه ی برامهال تا تو دوباره حسود شوی .

چهار دقیقه ی پایانی این موسیقی ، آن هم نوازی بی بدیل نرم گیبسون الکتریک اسنوئی وایت با ناله های خش دار فندر مشکی دویل برامهال دوم ، روزی برای من لذت صرف بود و حالا ، فارماکون افلاطون است . زهر و پاد زهر ...

از درد دارم به خودم می پیچم . تمام ملافه ی صورتی ، زیر تن ام جمع شده . اتاق تاریک است و احتمالن نازی هنوز دارد روی اوو – وو زنگ می زند ( هدفون هنوز توی گوشم است ) بوی خون نچکیده می آید . مچاله شدم گوشه ی تخت و با پاشنه های رنگ پریده و یخ کرده ام به دیوار مجاور تخت می کوبم و صدای سولوی برامهال تگزاسی را با سرنگ زیر پوست ام تزریق می کنم .

 I have become comfortably numb

 ۱)  How I wish you were here / by : Pink Floyd 

2)

 Comfortably Numb (First recorded in 1979 ) Composed by : Roger Waters , David Gilmour /Performed in "In the Flesh" tour , live 2000

  • Roger Waters : Bass guitar, acoustic & electric guitar, lead vocals.
  • Doyle Bramhall II : Guitars, vocals.
  • Andy Fairweather Low : Guitars, bass guitar, vocals.
  • Snowy White : Guitars.
  • Andy Wallace : Keyboards, Hammond organ.
  • Jon Carin : Keyboards, lap steel, programming, acoustic guitar, vocals.
  • Katie Kissoon : Vocals.
  • Susannah Melvoin : Vocals.
  • P. P. Arnold : Vocals.
  • Graham Broad : Drums, percussion.
  • + نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:53  توسط   | 

    روایتی از یک سوپر مارکت در غروب پنج شنبه

     

    می خرند : آب آلبالوی شادلی ٬ کرانچیپس نمک دریایی ٬ بادام زمینی مزمز ٬ خیارشور مهرام ٬ زیتون گلستان و یک پاکت وینستون قرمز

    می خرم : بستی قیفی میهن ٬ یامی با طعم سبزیجات استوایی ٬ شیر پر چرب دامداران ٬ شیرین گندمک جرقه و شامپو بدن نیوآ

    پی نوشت :

    نه ممکن است که مثل نگار ما باشد...

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:32  توسط   | 

    هشتاد- هشتاد و هشت - بیست و چهار

    شاید نوشتن کمک کنه  ساده تر عبور کنم

    پارکینگ ، تاریک بود . چراغای جلوی ماشینو که روشن کردم ، نورش درست افتاد روی دیوار کنیتکس کهنه . روی دست خط بابک ، که بیست سال پیش اسمشو با اسپری حک کرده بود روی دیوار. خوش تیپ بود . راهنمایی که بودیم ، دخترای مدرسه اصرار داشتن با من دوست بشن که از زیر زبونم خبر بکشن ! نا امید می شدن . سیاوش ، باز جیش کرده بود توی شلوارش . از جلوی چراغ های روشن رد شد . سرمو از پنجره بیرون کردم و بهش گفتم : " کاپتان هادوک ! بازم که جیش کردی تو !! " یه مشت تیله تو دستش بود . خندیدم .  از پله ها رفتم بالا . دستمو گرفتم به نرده های فلزی . روی مرمرهای سفید ، اما کهنه ، کفش ام جا مینداخت . طبقه ، طبقه ی دوم بود . صدای تلویزیون آقای "ب" از توی خونه ش میومد. همیشه صدای تلویزیونش بلنده . گاهی شبا خوابش میبره و صدای تلویزیون تا صبح روز بعد بلند میمونه . اونوقت ، چهار صبح که بیدار باشی ، صدای بی بی سی فارسی ، از پنجره ی آقای "ب" میاد تا اتاقت ، تا زیر پیرهن خوابت ...

    طبقه ، طبقه ی دوم بود . صدای آواز سیما خانوم می اومد :" ز تو خواهم عهد عشقی که بستی وفا کنی ... یاد ما کنی ... " . ایستادم . زنگ رو زدم و راحیل درو باز کرد :

    : سلام .

    :: سلاااام موش !      مونه ! بیا الی اومده . بیا تو موش !

    روشنک اومد . با اون تاپ شلوار کوتاهش که عین مال من بود . همون که عکس میکی ماوس روش بود همیشه .

    :: بیا ببین چی کار کردم !

    دمپایی هامو در آوردم و بدو بدو رفتیم توی اتاقش . تمام عروسکارو چیده بود به ردیف کنج دیوار . تولد بتسابه بود دوباره .

    : روشی ! تن تنو عمل کردی؟

    :: اوهوم . عمل موفقیت آمیز نبود . می بینی که دستشو.

    راست می گفت ، دست تن تن در اومده بود و انگار قرار نبود هیچوقت دنیا جا بیفته .

    سیما خانوم اومد با دو تا بستنی :: اینم برای فسقلیا . مامان حالش خوبه ؟

    : اوهوم .

    بستنیمو از دست سیما خانوم گرفتم و رفتم توی راه پله . از پله ها رفتم بالا . طبقه ، طبقه ی سوم بود . رادیوی آشپزخونه ی سرور خانوم روشن بود . برنامه ی " خانه و خانواده" . همون که دکتر افروز می اومد توش حرف می زد . همون که بیست و سه سال پیش خودم زنگ زدم به برنامه ش و گفتم :

    : ببخشین  آقای دکتر ! من مامانم هی میگه باید بیست بشی. من نمی خوام هی بیست شم .

    سرور خانوم  فسنجون پخته بود . بوی رب انار می اومد و صدای جیلیز و ویلیز سرخ کردن یه چیزی .

    طبقه ، طبقه ی سوم بود . سرهنگ داشت یه آهنگ فرانسوی می خوند . ازش می ترسیدم . زیادی اخم می کرد . پری خانوم زنگ زده بود اطریش . بلند بلند داشت با مینو حرف می زد .

    :: مادر ! سبزی پلویی و قورمه برات خشک کردم ٬ میدم کورش بیاره . دیگه چی می خوای ؟

    رفتم بالاتر ...  پشت بوم بود . بابک داشت سیگار می کشید .

    :: سی دی هاتو آوردم دادم به بابا . گفتن بهت ؟

    : بعله . ممنون . عجله ای نبود.

    :: چی شده اومدی اینجا ؟

    : اومدم مرور کنم . دلم تنگ میشه .

    :: سر دو سال بر می گردیم .

    : آره ... ولی نه اینجا .

    بهاره ، روی خر پشتک بود . موهاشو دم موشی بافته بود و داشت بادبادک هوا می کرد . دندونای جلوش ریخته بود .

    حواسم به بادبادک بهاره بود و بستنیمو لیس می زدم که یه صدایی اومد . خم شدم از لب بوم . سینا از دوچرخه افتاده بود دوباره . بازم سر زانوی شلوارش رفته بود . سودابه خانوم می کشدش .

    : من می رم .

    :: باشه . راستی بهاره زنگ زد بهت تشکر کنه بابت شعر و قصه هایی که دادی به باراد . نبودی .

    : ای بابا ! بیخیال .

    پله ها رو اومدم پایین . دونه دونه ...  آروم آروم ... انگار که برسی پایین ، آخر دنیاست . "باراد" ، پسر بهاره ، ماه دیگه یک ساله می شه . مینو و کورش هنوز اطریشن . روشنک ، آخر امسال پی اچ دی شو از جانز هاپکینز میگره و راحیل ، توی لس آنجلس ، مطب زده . روشنک عکسای سیما خانومو می ذاره توی فیس بوک و من حس می کنم از وقتی رفتن ، سیما جون کلی جوونتر شده .

    سینا وسط لندن شیرینی فروشی باز کرده و کاپیتان هادوک داره توی شیکاگو اورولوژی می خونه . رزا ، از بچه های مدرسه ، برام پیغام گذاشته : " هنوز با بابک همسایه این؟ ازدواج نکرده ؟" ... جواب دادم : " آره همسایه ایم . ازدواجم نکرده" .

    رسیدم توی اتاق ... صدای بهزاد بلور پیچیده توی پاسیو  . آقای "ب" که "کوک" ببین نیست . لابد دوباره خوابش برده ...

     

    + نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:8  توسط   | 

    دفینه

     

    وامقی بود که دیوانه ی عذرایی بود

    منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر

    - سعدی

     

    پی نوشت :

    به مناسبت بیست و پنجم فروردین... به مناسبت دهمین سالگرد قهرمانی زود هنگام منچستر یونایتد :

    I've almost made sure that human emotion is as rediculous and hollow as all other human features in a wholly-absurd dream called life

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:43  توسط   | 

    ما عندَ اللهِ خَیرٌ مِنَ اللَّهوِ و منَ التجارةِ و اللهُ خَیرُ الرّازِقین

     

    پرسید : اصلن آخرین باری که دو کلمه باهاش حرف زدی کی بوده ؟

    فکر کردم ... و یادم افتاد که آخرین بار ٬ دو شب مونده به تحویل سال بود و پشت چراغ قرمز پل رومی بودم ٬ که یه دختر بچه ی چهار - پنج ساله ی خوشگل ٬ با صورت سیاه شده و لباس ساتن قرمز آتیشی ٬ توی اون سرمای سگ مصب با صدای دایره زنگی داشت جلوی ماشینها می رقصید و با چشماش التماس می کرد ...

    یادم افتاد که پشت اون چراغ لعنتی ای که انگار قرار نبود سبز بشه ٬ دندونامو فشار دادم روی هم و خیره به آسمون ابری شب ٬ زیر لب زمزمه کردم : ....

     

    عنوان :آنچه در نزد خداست از بازیچه و تجارت بهتر است و خدا بهترین روزی دهندگان است. سوره ی جمعه٬ آیه ی ۱۱

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 22:0  توسط   | 

    نی زن بر دروازه های سپیده دم

     

    پنجره ی آشپزخونه رو باز کرد و دود رو داد بیرون . لم داده بود به دیوار و موقع پک زدن چشماشو تنگ می کرد ... چشم ازش بر نمی داشتم . گفت : " خیلی مرگه ... که با آدمی زندگی کنی که دوستش نداری " . گفتم : " شکی نیست ... اما بدتر از اون اینه که با آدمی زندگی کنی که دوستش داری" . با ناخن شستش چونه ش رو خاروند و گفت : " چرا؟" گفتم : " اینجوری یه روز از خواب پامی شی ، می بینی دیگه دوستش نداری !" خندید ... گفت :" بد بختیه ها !....( به پاکت دانهیلش اشاره کرد)  می کشی؟" گفتم : "  نه ... یهو دیدی بابا بیدار شد . حوصله ی دردسر تازه ندارم " . سکوت کرد ... اندوه توی نگاهش بود . خیره شده بود به سیب سرخ گلدوزی شده ، روی حاشیه ی پرده ی آشپزخونه . دزدکی به سبابه ی کوتاه دست راستش نگاه کردم ...  چند سال پیش ، وقتی اسباب بازی پسرش گیر کرده بود توی ماشین چمن زنی ، وقتی داشت سعی می کرد درش بیاره ، دستگاه یهو روشن شده بود و انگشتش رو قطع کرده بود . گفت : " بهترین زن دنیاست ... اما من دوستش ندارم " . می تونستم حس کنم که یه روز از خواب بیدار شده و فهمیده دیگه دوستش نداره ... می تونستم حس کنم ، که روحش جای دیگه ایه ... یه جایی حوالی همین شهر دود گرفته ی شلوغ ... یه جایی همین نزدیکیا ، که باعث میشه ، دو ماه یک بار ، زندگی و کار و همه چیزشو رها کنه ، یه بلیت بگیره و بکوبه از نزدیکای قطب شمال بیاد طهران . یه مدل لبخند خاص نشست گوشه ی لبش ، چشماشو دوخت به چشمهامو گفت : "دوست داشتن خیلی حس قشنگیه ... وقتی کنار کسی باشی که دوستش داری ، دیگه هیچی برات مهم نیست . نه زمان ، نه آینده ، نه پول ، نه شکم گرسنه ، نه عمری که حس می کنی هدر رفته ، نه سنی که می دونی کلی ازش گذشته ، نه دردای روحت ، نه حتی انگشت قطع شده و  این دیسک لعنتیت ... هیچی پسر ! هیچی ... همه چی "اونه" ... گفتم : " می دونم ... می فهمم " . دوباره مکث کرد ... طولانی ... سیگار دومش هم به نیمه رسیده بود . دستی کشید لای موهاش و گفت : " تو فکر می کنی خاله ت بتونه بپذیره که ترکش کنم ؟" ... خیره شدم به نگاهش و گفتم : " اگه واقعن راهی برای موندن نیست ،  به نفعشه که بتونه بپذیره ... باید باهاش حرف بزنین " ... موبایلش زنگ خورد . ساعت چهار و ربع صبح بود و تاکسی فرودگاه رسیده بود دم در ... چمدونش رو برداشت ... پیشونیم رو بوسید و رفت ...

    عنوان : نام آلبومی از پینک فلوید

     

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 0:50  توسط   | 

    21 (سعدی)

    حکایت من و مجنون

    به یکدگر ماند

    نیافتیم و بمردیم

    در طلبکاری

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 23:36  توسط   | 

    20(براهنی)

    که ما می نگرد ماه را

    چرا؟

    مرا نمی نگرد هیچ یک

    چرا؟

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 1:15  توسط   |